سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
























...غروب آرزوهـــا

هنوزم که هنوز است... 

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

عصر یک جمعه دلگیر؛ دلم گفت بگویم بنویسم: که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

 چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است؟

به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است؟

 بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد:

 که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد؛ گل زخم نمک خورد؛ زمین مرد، زمین مرد.

خداوند گواه است!

 دلم چشم براه است

و در حسرت یک پلک نگاه است!

 ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عزیز دو جهان! یوسف در چاه! دلم سوخته از آه نفس های غریبت.

به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه...

 شود آیا که مرا نیز به همراه خودت، زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی؟

 به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد!

همه گویند به انگشت اشاره: مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد...؟؟

تو کجایی، تو کجایی...؟

شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...  

آقا بیا


نوشته شده در پنج شنبه 88/5/15ساعت 9:24 عصر توسط *نرگـس* نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin