سفارش تبلیغ
صبا
























...غروب آرزوهـــا

نوروز  

باغچه همیشـه سبز است

در پـس خــاطرات شیریـن من

و کوکوهـا نغمه سر می دهند، به روی شاخه های سرسبز سپیدار

و گل ها می خندند و کفش دوزک ها به پرواز در می آیند

در این میان، قاصدک ها در هوا می رقصند

مـادر به باغچـه آب می دهـد

و همه چیز در زیر آسمـان آبی

و سقف مزین به چلچراغ عشـق و دوستی عالی است...

و این تنها بهـاری است که من آن را در گنجینه قلبم به یادگار دارم

و هر روز با چشمان بسته ام مرور می کنـم آن را...

با خوبی ها و بدی ها، هر آنچه که بود، برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد...

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد...

سالی دیگر گذشت...

سالی سرشار از سعادت و سلامتی را برای شما دوستان عزیز آرزومندم...


نوشته شده در شنبه 90/12/27ساعت 1:56 عصر توسط *نرگـس* نظرات ( ) |


.

شـــاید غـزلی بگویـــــــم  ...
شـــاید غـزلی بگویـــــــم در این کوچـه های تنگ دنیـا
شـــاید از درد دلـی بگویـــــم با خـدای این دو دنیـا    …
شـــاید روزگاری من هــم سکــوت خـدا را بشــنوم
شـــاید امشـب، شـاید امـروز و شــایدم فــردا نمــی دانم…!
امــا غـزلی مــی گویـــــم...

غـزلی مــی گویـــم که در آن وسعت ثانیــه ها پیـداسـت
غـزلی مــی گویـــم که در آن ارزش انسـان ها به وفــاست...
که در آن هـیچ کـس تنهـا نیست همــه چیز زیبــاست
در شـعرم بـاران را به تصــویر مــی کشـم باد را به مهمانـی مــی خوانم
و خدا را پادشـاه قصـرم مــی سازم...
خاطـــــــره ها را در گوشـه ای از تصویـر مــی کشم 
شاید آبی باشند، نمــی دانم

ولی اکنـون شــعر من خیس شدسـت از باران خاطـــرات...


نوشته شده در جمعه 90/12/12ساعت 6:58 عصر توسط *نرگـس* نظرات ( ) |

پیرمرد

در روزگاری کهن پیرمرد روستا زاده ای  بود که یک پسر و یک اسب داشت...

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد! پیرمرد در جواب گفت:از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟؟؟

همسایه ها با تعجب گفتند: خب معلومه که این از بد شانسی توست...هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت...

این بار همسایه ها برای ابرازخوشحالی نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه با بیست اسب دیگر به خانه برگشت! پیرمرد بار دیگر گفت: از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟؟؟

فردای آن روز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی زمین خورد و پایش شکست؛ همسایه هابار دیگر آمدند: عجب شانس بدی... پیرمرد گفت: از کجا می دانید که از خوش شانسی من است یا بد شانسی ام؟؟؟

تعدادی از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد!!‍!چند روز بعد نیرو های دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند ، پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد!!! همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد...

و کشاورز گفت: از کجا می دانید که....

پ.ن:همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بد بیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشتند صلاح و خیرمان بوده و آن مسائل نعمات و و فرصت هایی بوده که زندگی به ما اهدا کرده است...

پ.ن:همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بد بیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشتند صلاح و خیرمان بوده و آن مسائل نعمات و و فرصت هایی بوده که زندگی به ما اهدا کرده است...


نوشته شده در شنبه 90/12/6ساعت 12:23 صبح توسط *نرگـس* نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin